جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده ودر حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزششرا دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایشکشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد وبا مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده!خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی! سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت . -منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟ سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم. اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی!!!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر ۱۳۸۹ ساعت 13:48 توسط زهرا رستمی
|
قايقي بر حجم و موج اطلاعات براي رسيدن به جزاير معلومات و ساحل تكامل- اين وبلاگ تارنماي درج مطالب درسي، تحقيقي، برنامه هاي علمي و عملي، رونمايي از افكار متلاطم در عصر اطلاعات و ارتباطات، اساتيد و دانشجويان دوره دوم علوم كتابداري و اطلاع رساني دانشگاه آزاد اسلامي واحد تنكابن- اگر ديده بر مشق هايمان سائيديد، به نگاشته هايمان بگشتيد، ديده هاتان پرنور، حضورتان سبز و عمرتان مستدام- اشكالاتمان را به ما ببخشيد و متذكر شويد، ديدگاه و نظرات خود را برايمان به عطر سلوكتان و به لطف وجودتان، به زميني كه مهيا شده بهر كاشت گل حضورتان برايمان بكاريد. ما از اين گل ها، دسته گلي با سليقه و ظرفيتمان هديه به تمام زارعان و باغبانان علم و دانش تقديم كنيم